محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1672

تاريخ الطبرى ( فارسي )

شاه گفت : « چنين نيست . من از تو پرسيدم تا وصف آنها را آشكار بگويى و ترا نيرودهم كه به ترتيب آن كار كنى اما صواب نگفتى . اينك سخن من بشنو كه مثال عربان و فارسيان چونان عقابى است كه بر كوهى فرود آمده كه پرندگان ، شبانگاه آنجا رود ، در دامن كوه در آشيانه هاى خود آرام گيرد و چون صبح شود عقاب را در كمين خويش بيند و اگر پرنده اى جدا افتد عقابش بربايد و چون پرندگان چنين بيند از بيم مقاومت نيارد و هر پرنده اى كه جدا ماند بچنگ عقاب افتد اگر پرندگان يك جا هجوم آرد عقاب را براند و چنان شود كه همه نجات يابد جز يكى اما اگر پراكنده شود هر گروه كه به مقاومت آيد نابود شود . مثال عربان و عجمان چنين است ، به اين ترتيب كار كن » رستم گفت : « اى پادشاه ! مرا بگذار كه عربان تا وقتى مرا به مقابلهء آنها واندارى پيوسته از عجمان بيمناك باشند ، شايد سياست اين باشد كه مرا نگهدارى و خدا كار را كفايت كند و خدعه و تدبير جنگ به كار برده باشيم كه تدبير و خدعه در جنگ از پيروزى مختصر سودمندتر است » اما شاه نپذيرفت و گفت : « ديگر چه ؟ » رستم گفت : « در جنگ تأمل از شتاب بهتر است و اينك تأمل بايد كه جنگ سپاهى از پس سپاهى ديگر از هزيمت يك جا درستتر مىنمايد و براى دشمن سختتر است . » اما شاه اصرار كرد و نپذيرفت ، رستم برون شد و در ساباط اردو زد و پيوسته كسان به نزد شاه مىفرستاد مگر وى را از اين كار معاف دارد و ديگرى را بفرستد . در اين اثنا كسان به دور رستم فراهم مىشدند و خبرگيران از جانب حيره و بنى صلوبا براى سعد خبر آوردند و او قضيه را براى عمر نوشت . چون استغاثهء مردم سواد بوسيلهء آزاد مرد پسر آزاد به نزد يزدگرد مكرر شد به